الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

128

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

كسم ؟ گفتم نه به خدا فرمود منم قائم از خاندان محمد ( ص ) منم آنكه در آخر الزمان با اين شمشير ظهور ميكنم به آن شمشير اشاره كرد و زمين را پر از عدل و داد مىنمايم چنانچه پر از جور و ظلم شده است من برو در افتادم و به خاك در افتادم . فرمود چنين مكن سر را بردار تو فلان كسى از شهر جبل كه همدان نام دارد ، عرضكردم اى آقاى من راست گفتى . فرمود دوست دارى كه نزد خاندان خود برگردى ؟ گفتم آرى اى آقاى من و به آنها از آنچه براى من از طرف خداى عز و جل رويداده خبر مىدهم پس بخادم اشاره كرد و خادم دست مرا گرفت و كيسه زرى به من داد و بيرون آمد و چند كامى با من راه رفت من نگاه كردم سايه درخت و مناره مسجد ديدم گفت اين شهر را ميشناسى ؟ گفتم نزديك شهر ما شهريست بنام اسدآباد اينجا شبيه آنست گفت همان اسدآباد است برو و راشد باش من به او متوجه شدم و او را نديدم و وارد اسدآباد شدم و در ميان آن كيسهء چهل يا پنجاه اشرفى بود من وارد همدان شدم و خاندان خود را جمع كردم و بدان چه خداى عز و جل براى من ميسر كرد آنها را بشارت دادم و تا از اين اشرفىها با ما است كار ما خوبست 22 - سعد بن عبد الله قمى گويد من مرد علاقمندى بودم بجمع آورى كتبى كه داراى غوامض و دقائق علوم بود و حريص بودم بدرك كردن حقائق درست دانش و آزمند حفظ موارد اشتباه و نامفهوم آن بودم و بر آنچه از مشكلات و معضلات مسائل علمى دست مييافتم به آسانى به كسى نميگفتم و در عين حال نسبت بمذهب اماميه تعصب داشتم شخص ناراحتى بودم از امن و سلامتى در پى نزاع و خصومت ميگريختم